گزیده

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

در تعریف هابرماس از نظام لیبرال دموکراسی، حیطه‌ دولت عاری از زبان دینی و علم‌زدگی است

 

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

ديدگاه هابرماس: فقط دوگروه احتیاج به ترجمه باورهاي خود ندارند،‌ یکی سکولارها و دیگري پسامتافیزیکی‌ها

 

 ▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

هابرماس می‌گوید ادیان مختلف، حقوق و اخلاق مدرن در اعتقاد به «برابری انسان‌ها» مشترکند.  یعنی گروه‌های دینی و سکولارها باید بدانند که هر دو در اعتقاد به دو ارزش اساسی شریک هستند: برابری و عدالت

▪ ▪ ▪ ▪ ▪ ▪

 

     فهرست چشم انداز 36  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1385  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 36 اسفند 84 و فروردین ماه 1385

 

 

ارزيابي دكتر شهريار شفقي از ديدگاه‌هاي هابرماس

 

(23 بهمن 84)

 

  من به دلیل کمی وقت و تفاوت نظرم در الویت موضوعات فقط می‌توانم نظرات اجمالی خود را در مورد این سخنرانی بیان‌کنم. در نقد خود ابتدا الف) خلاصه‌ مطالب در سخنرانی هابرماس(1) (که مشابه سخنرانی او در دانشگاه سن‌دی‌یگو(2) در 4/3/2005 است) را که مربوط به بحث  من می‌شود مطرح ‌می‌کنم، سپس ب) آن را به بحثی که شما «تضاد مذهب و سکولاریزم» می‌نامید مربوط ‌می‌کنم.  بعد ج) به بحث اصلی که این نظریه‌پردازی‌ها نادیده‌می‌گیرند خواهم‌پرداخت.

 

 الف) هابرماس ابتدا مفهوم لیبرالی از شهروندیِ دموکراتیک را روشن می‌کند: دولت سکولار در این حالت به «عقل طبیعی» متکی است،‌ یعنی فقط به ‌آن دسته از بحث‌های عمومی که همه افراد قرار است به آنها دسترسی برابر داشته‌باشند،  یعنی چنین دولتی دیگر به مشروعیت دینی متکی نبوده و در آن همه ادیان آزاد هستند.  اما این مشخصه سکولار دولت؛ فقط شرط لازم برای تضمین آزادی دینی برابر برای همه افراد است‌ و نه شرط کافی.  باید از طریق حالت تاملی شکل‌گیری دموکراتیک خواسته‌ها [بحث دموکراتیک] مشخص شود که چه چیزهایی می‌تواند تحمل‌شود و چه چیزهایی نمی‌تواند.

 

  اجازه دهيد بحث را با توضيح مفهوم ليبرال شهروندی دموكراتيك آغاز نمايم.  خودآگاهی دولت مبتنی بر قانون‌‌اساسی، در مقايسه با سنت قراردادگرايی كه صرفاً بر استدلال‌هاي عمومی متكی است -- و فرض مي‌شود همگان به‌طور يكسان به آن دسترسي دارند -- تحول يافته است.  فرض وجود خرد مشترك انسانی، مبناي معرفت‌شناختی توجيه دولت سكولار است كه نيازی به مشروعيت مذهبی ندارد و اين امر به نوبة خود زمينه را براي جدايی ميان دولت و كليسا در سطح نهادين فراهم می‌سازد. (SD, p.5 )

 

هابرماس سپس با اشاره به نظریه جان رالز در مورد آنچه خودش «اخلاق شهروندیِ دموکراتیک» می‌نامد بر این امر تأکید می‌کند که همه شهروندان از این نظر که باید برای نظرات سیاسی خود دلایل خوبی ارائه‌دهند به یکدیگر مدیون‌اند  و دلایل خوب نيز یعنی دلایل قابل دسترسی توسط عموم.  ولی چون تفکر دینی تمامی وجود یک معتقد را در برمی‌گیرد از آنها نمی‌توان انتظار داشت تا نظرات خود را در مورد عدالت به زبانی غیردینی ادا کنند.  بنابراین نمی‌توان از تمام شهروندان انتظار داشت که نظرات سیاسی خود را مستقل از دیدگاه دینی خود مطرح‌کنند، مگر این‌که آن فرد، سیاستمداری در چارچوب دولت باشد یا کاندیدی برای پستی در دولت.

 

در کل الگویی که هابرماس برای رفع خصومت‌ها و انسجام بیشتر بین گروه‌های فکری مختلف در جامعه پیشنهاد می‌کند را می‌توان با طرح زیر نشان‌داد:

 

در این طرح، هر خط نشانگر نوعی گفت‌وگوست. خطوط نقطه‌چین یعنی طرف‌های گفت‌وگو باید حرف‌های خود را ترجمه‌کنند. در تعریف هابرماس از نظام لیبرال دموکراسی، حیطه‌ دولت عاری از زبان دینی و علم‌زدگی است.  مثلاً نمی‌توان در مجلس، قانونی گذراند که چون قم شهری است روحانی، باید برای شیرین کردن آب آن بودجه خاصی اختصاص داده شود.

 

زیرا در این صورت معیار دولت برای این کار یک معیار دینی است و نه عملی بر اساس استدلال‌ها و خرد عمومی. براساس این طرح گروه‌های دینی برای گفت‌وگو در مورد مسائل دولتی باید صحبت خود را خالی از ارزش‌های مذهب خود کنند به‌جز دو ارزش اساسی: برابری و عدالت.  فقط دو گروه احتیاج به ترجمه باورهاي خود ندارند،‌ یکی سکولارها و دیگري پسامتافیزیکی‌ها.

 

ب) در این بخش با مطرح‌کردن چند نکته قابل تأکید در سخنرانی هابرماس به بحث در مورد آنچه شما «تضاد مذهب و سکولاریزم» می‌نامید خواهم‌پرداخت:

 

 1ـ هابرماس می‌گوید ادیان مختلف، حقوق و اخلاق مدرن در اعتقاد به «برابری انسان‌ها» مشترکند.  یعنی گروه‌های دینی و سکولارها باید بدانند که هر دو در اعتقاد به دو ارزش اساسی شریک هستند: برابری و عدالت.

 Religious citizens must finally develop an epistemic stance toward the priority that secular reasons enjoy in the political arena. This can succeed only to the extent that they convincingly connect the egalitarian individualism and universalism of modern law and morality with the premises of their own comprehensive doctrines. (SD 15)S

 

اهمیت این حرف در این است که وجود دولتی سکولار که فقط بر اساس عدالت و برابری همه انسان ها  عمل می‌کند، در واقع براساس ارزش‌های خود آن ادیان نیز عمل‌می‌کند، یعنی حیطه‌ مشترکی است که دو ارزش اساسی همه آن ادیان را (برابری و عدالت) برآورده می‌کند. در اینجا باید توجه‌کرد که این مشخصه، سکولار بودن را تعیین می‌کند و نه چیز دیگری.

 

 2ـ نکته‌ قابل تأکید بعدی نقد او از علم‌زدگی است که به نظر او نوعی از طبیعت‌گرایی‌اي است،‌ که از اختلاط منابع علمی به‌دست آمده است.  علم‌زده کسانی هستند که فکر می‌کنند همه چیز باید بر اساس نظریه ها و آزمایشات علمی توجیه شوند و گرنه بی‌معنی‌اند. از نظر هابرماس موضعی تا این حد طبیعت‌گرایانه صحت همه‌ مقولات دانش را که بر شواهد تجربی،‌ قوانین طبیعی یا توضیحات علّی استوار نباشد؛ بی‌ارزش‌ می‌کند.  یعنی تمام گزاره‌های اخلاقی، حقوقی و ارزشی را به همان اندازه گزاره‌های دینی بی‌ارزش می‌داند.  این نوع طبیعی‌گردانی ذهن انسان فهم عملیِ [همچو عقل عملی] ما از خود بعنوان افرادی که مسئول اعمال خود هستیم را زیر سوال‌ می‌برد. "یک خود ـ شی‌گردانی طبیعت‌گرایانه توسط افراد که مخالف عقل سلیم زندگی روزمره است،‌ غیر قابل انطباق با هر نوع انسجام سیاسی از طریق اتفاق نظری پیش‌زمینه‌ای و اخلاقی که مفروضاً توسط همه‌ شهروندان به‌دست می‌دهد،‌ می‌باشد. " [SD 6]  او حتی در این زمینه از خشک مغزی سکولاری نام می‌برد. این موضع علم‌زدگی که بیشتر افراد ضد دین به آن دچارهستند موضعی التقاطی و پرتناقض است که بیشتر به نوعی خرافه شبیه است. گروه‌های علم‌زده، اگر بخواهند واقعاً براساس ادعای علمی‌بودن همه چیز عمل‌کنند اصلاً قادر به گفت‌وگو در مورد مسائل دولتی نیستند.  دلیل آن هم این است که براساس ادعایشان به ارزش‌های اخلاقی برابری و عدالت نمی‌توانند معتقدباشند.  از این جهت گفتارشان تناقض‌آلود است.  این موضع هم نوعی فاندمنتالیزم یا خشک فکری است.

 

 3ـ هابرماس در مورد موضعی که سکولارها باید بگیرند می‌گوید که گروه‌های سکولار خودشان دینی هستند و تنها فرق‌شان این است که  اعتقادات دینی غیر از اعتقاد به برابری و عدالت را در دولت و بحث در مورد موضوعات دولتی به‌کار نمی‌برند. (گفت‌وگوهای 7 و9).

 

 4ـ گروه پسامتافیزیکی‌ها وضعیت ویژه‌‌‌ای دارند.  از نظر هابرماس آنها قادر به صحبت با همه هستند بدون آن‌که نیاز داشته باشند صحبت خود را ترجمه کنند. در اینجا در نقد هابرماس باید بگویم که اگر به کتابش   گفتمان فلسفی مدرنیته  رجوع کنیم خواهیم‌دید که فهم درستی از نیچه، هایدگر و دریدا ندارد.  این ابهام را در سخنرانی او نیز در سان‌دی‌يگو می‌توان دید:

And today it is impossible to decide even from inside the philosophical perspective whether at the end of the day it is secularism embedded in a naturalist world-view that is right, and not the more generous post-metaphysical thought  

در انتهای این قسمت باید گفت که به نتایج بحث هابرماس از طریق مستقیم‌تری می‌توان رسید.  اگر هدف رشد جامعه است، دیدگاه‌های مختلف باید بتوانند یکدیگر را به چالش (به معنی challenge  و نه به معنی غلط مشکل‌آفرینی) بکشند تا جامعه پیچیده‌ترشود.  یعنی در حیطه‌های عمومی و بخصوص در حیطه سیاسی عمومی، گروه‌های مختلف باید با یکدیگر به گفتگو بپردازند تا روشن‌ترشود که تبعات اعتقادات هر یک چیست و اصولاً معنی آن اعتقادات در وضعیت کنونی آن جامعه چیست.  اما چرا در دولت نمی‌توان از گفتمان‌های دینی استفاده‌کرد، حتی اگر اکثریت از دین خاصی باشند که به‌طور کاملاً دموکراتیک، دولتی دینی برگزیده باشند؟  جواب هابرماس به این سوال فقط این است «چون می خواهیم دولتی لیبرال داشته‌باشیم که حافظ همه نوع طرز فکر و اعتقاد است.»

 

ج) بعد از همه نظریه‌پردازی‌های هابرماس متوجه می‌شویم که تمام الگوهای نظری او برای کاربرد و مفیدبودنشان برای کشورهای جهان به پیش‌شرط مهم و اساسی‌‌ای وابسته است  و آن شرط این است: دولت‌ها باید بخواهند دموکراتیک باشند!  یعنی قدرت طلبی بر مسند قدرت نباشد!!!  دو علامت تعجب از این سه علامت برای "ساده‌انگاری" هابرماس و امثال اوست.

 

ساده‌انگاری را در گیومه گذاشته‌ام چون این پدیده را به صرف وجه ساده‌انگاری آن نمی‌توان شناخت.  قطعاً هابرماس با درگیربودن با نظریه‌های انتقادی مکتب فرانکفورت نمی‌تواند ذهنی ساده‌انگار داشته‌باشد.  پس در اینجا چه اتفاقی افتاده و جنبه‌های دیگر این پدیده چیست؟  در اینجا قصدم شکافتن این پدیده که در بیشتر نظریه‌پردازان قابل مشاهده است، نیست، بلکه فقط اشاره به آن است.  در فرصتی جداگانه و باحوصله باید به این بسیار مهم پرداخت که چگونه و چرا هایدگر نازی‌ها را باورمی‌کند، دریدا همچون لویناس ولی در آخر عمر، به دامان فاشیسم می‌افتد و هابرماس، توجیه‌گر حمله امپریالیزم به عراق می‌شود.(3)

 

در نظریه کنش ارتباطی نیز ما متوجه این پیش‌شرط می‌شویم.  طبق این نظریه اگر افراد در کنش متقابل با یکدیگر به‌دنبال رسیـدن به تفاهم باشند و قصـد فریب یکدیگـر را نداشته باشند،‌ آن‌گاه با کاربـرد استاندارهـایِ درستیِ ادعاهای معتبر بـودن (validity claims) که این نظریه مطرح‌می‌کند، می‌توانند به فهم متقابل و مشترکی برسند و نزاع بین خود را حل‌کنند.  مثلاً در مقیاس جهانی  اگر  کشورها به دنبال فریب یکدیگر نباشند و سازمان ملل را واقعاً دموکراتیک اداره‌کنند و قصدشان رسیدن به تفاهم باشد، مشکلات و نزاع بین خود را از بین خواهندبرد و جهان محیطی صلح‌آمیز خواهد شد!  باید پرسید این شرط هابرماس با شرط دالی‌لاما که «اگر همه چهار زانو بنشینند و به نوک بینی خود خیره‌ شوند، آنگاه جهان سراسر صلح و دوستی خواهدشد» و یا هیپی‌ها که «اگر همه یکدیگر را دوست بدارند آنگاه جنگی نخواهدشد» چه فرق اساسی‌دارد. آیا این گزاره‌ها در واقع مشکلی را که می‌خواهند حل‌کنند از پیش حل‌شده فرض‌‌ نمی‌کنند؟

 

نتیجه این ساده اندیشی ها این می شود که وقتی با فاصله واقعیت با « نظریه یِ به دور از واقعیت خویش » روبه رو

می‌شود، برای اذعان نکردن به این فاصله، واقعیت را مخدوش می‌کند.  در مورد حمله آمریکا به عراق می‌گوید:

The US has assumed the tasks of keeping order that are incumbent on a superpower in a world of states that is only weakly regulated by the UN.4(4)

[ایالات متحده وظیفه حفظ نظمی را به‌عهده گرفته است که بر یک ابرقدرت واجب است؛ حفظ نظم در جهانی متشکل از دولت‌هایی که سازمان ملل در اداره‌ آن ضعف نشان‌می‌دهد.]

عجب!  هر که زورش بیش،‌ حقش بیشتر!!

 

شک نیست که نظریه هابرماس از نظریه هیپی‌ها پیچیده‌تر است و از این جهت قابل استفاده‌تر، ولی هنوز از واقعیت بسیار دور است. برای ‌فهمیدن‌ مشکلات‌ واقعی ‌و کنونی جوامع و جنبش‌ها نظریه‌های افرادی چون آلبرتوملوچی (Alberto Melucci) بسیار مفیدتر هستند.

 

اما نقد اصلی بر نظریه او (و نه شخص او) این است که هابرماس اصلاً به اینکه چگونه از وضعیت واقعی و کنونی به وضعیت شورایی بودن دولت می‌رسیم،‌ نپرداخته است. یعنی چگونه باید قدرت متمرکز را از بین برد بدون این‌که توسط خود مردم بازسازی شود و بدون این‌که بتواند اختلالی در ساختن جامعه شورایی به‌وجود‌آورد. پرداختن به واقعیت و نظریه‌پردازی از درون واقعیت، بحث مهم و پیچیده‌ای است که او مطرح نمی‌کند و ما خوب می‌دانیم که با قدرت و غریزه ضداسلامی اقتدارگرایی نمی‌توان بحث و استدلال کرد.

 

در انتها اجازه بدهید که این را هم مطرح کنم که در انتخاب و مطرح‌کردن صاحب‌نظران باید به این نکته توجه‌کرد که دنیای آکادمیک همچون صنعت فرهنگ (Culture Industry) کنترل‌شده است. البته مثلاً در هالیوود کنترل بسیار بیشتر است.  چرا پوپر، رالز، هابرماس و فوکویاما مطرح می‌شوند و نظریه‌پردازهای جدی‌تر و مهم‌تر مطرح نمی‌شوند؟ چون اینها توجیه‌گر قدرت جهانی هستند.

 

اگر مایل به خواندن نقدی از شخص هابرماس و رالز و کمبودهای نظریه‌های آنها هستید به مقاله خوب پری اندرسون رجوع‌کنید.(3)

 

مرجعها:

1ـ سخنرانی هابرماس به مناسبت دریافت جایزه‌  هولبرگ:

www.holbergprisen.no/downloads/Habermas_religion_in_the_public_sphere.doc

2ـ سخنرانی هابرماس در سان‌دی‌یگو (SD):

 www.sandiego.edu/pdf/pdf_library/habermaslecture031105_c939cceb2ab087bdfc6df291ec0fc3fa.pdf

3ـ مقاله پری اندرسون در نیو لفت رویو    http://www.newleftreview.org/NLR26501.shtml

در مقاله «Bestiality and Humanity» ص316. 

William Buckley, ed., Kosovo, Contending Voices on the Balkan Intervention, Grand Rapids, MI 2000.

 

 

     فهرست چشم انداز 36  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 1385  |