فهرست چشم انداز 35  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 84  |    

 

 چشم انداز ایران - شماره 35 دی و بهمن ماه 1384

 

يادي از فاطمه اميني

     نماد عشق و پايداري

لطف‌الله ميثمي

 

برچسب شكنجه‌گري آنچنان بر پيشاني رژيم سلطنتي شاه چسبيده بود كه ديگر او را در تمام دنيا با اين خصلت مي‌شناختند،‌ تا جايي كه خود شاه هم اعتراف كرد و آن را پذيرفت و قول داد ديگر دست از شكنجه بردارد و همين‌‌ها بود كه باعث بسيج مردم و درنهايت سرنگوني رژيم شاه شد.

 

و حال كه در آستانه بيست‌وهفتمين سالگرد پيروزي انقلاب هستيم،‌ ياد و خاطرة بانوي شكست‌ناپذير "فاطمه اميني" را گرامي مي‌داريم. مقاومت و پايداري زنان و مردان بزرگي چون "فاطي" و عمواصغر (بديعىزادگان) در زير شكنجه‌هاي طاقت‌فرساي رژيم سلطنتي بود كه سرانجام نتيجه داد. آنها مرگ را بر زندگي ننگين ترجيح دادند. بديع‌زادگان زير شكنجه‌ها، پرصلابت سوخت و فاطمه نيز بي‌آن‌كه تا آخرين لحظه لب از لب بگشايد، معصومانه و پروانه‌وار تن به آتش سپرد. باشد كه ياد و خاطرة اين زنان و مردان بزرگ براي هميشه در سينه تاريخ مبارزات مردم ايران ثبت گردد و نسل‌هاي آينده از آن باخبر شوند.

 

فاطمه‌ اميني اولين زني است كه در تاريخ مبارزات انقلابي مردم ايران در زير شكنجه به شهادت رسيد. وي زندگي مبارزاتي خود را از سال 1341 وقتي كه در دانشكده ادبيات مشهد مشغول تحصيل بود آغاز كرد و در سال 1343 از دانشگاه فارغ‌التحصيل شد و به تدريس در دبيرستان‌هاي دخترانه مشهد مشغول گرديد. وي پس از پشت سرگذاشتن فرازونشيب‌هاي بسيار و به‌دست آوردن تجاربي ارزنده در محافل مترقي و سياسي، سرانجام به ضرورت كار سازمان‌يافته در كادر سازمان انقلابي پي برد. از اين‌رو هنگامي كه در تهران در ارتباط با مجاهدين قرار گرفت، به سرعت فعال شد و بر اثر پشتكار ستايش‌انگيز و با كسب شايستگي‌هاي انقلابي در سال 1349 به عضويت سازمان درآمد. نخستين‌بار در يكي از رفت‌‌وآمدهايم به منزل زنده‌ياد حنيف‌نژاد ديدم،‌ خانه‌اي واقع در اميرآباد شمالي كه حنيف‌نژاد و همسرش پوران خانم و فاطمه اميني و همسرش منصور بازرگان در آن زندگي مي‌كردند. علت رفت‌وآمد من به خانه آنها، آشنايي و ملاقات با همسر آينده‌ام حوري خانم ـ خواهر منصور بازرگان ـ بود. فاطمه را "فاطي" صدا مي‌زدند. خانمي بود لاغر اندام و كم صحبت. يك‌بار هم در يكي از كوه‌پيمايي‌هاي روز جمعه او را در جمع دوستان ديده بودم.

 

به‌دنبال ضربه شهريور سال 1350 به سازمان مجاهدين خلق ايران،‌ رهبران سازمان و بسياري از كادرها و اعضا دستگير شدند و شرايطي فوق‌العاده سخت بر سازمان حكمفرما شد. من و منصور بازرگان هم بازداشت شده بوديم. در زندان قصر، فاطي به ملاقات همسرش منصور مي‌آمد و حوري به ملاقات من، اما از پشت ميله؛ تا اين‌كه در زندان عادل‌آباد شيراز به‌دليل روابط خوبي كه ايجاد شده بود، موفق مي‌شديم ملاقات حضوري بگيريم. در اين ملاقات‌ها، زماني‌كه گاه پتويي در زندان پهن مي‌كرديم و ساعت‌ها با حوري و فاطي صحبت مي‌كرديم، كم‌كم به ويژگي‌هاي شخصيتي و ارزنده فاطي پي مي‌بريدم و بيشتر او را مي‌شناختيم. آنها راهي طولاني را از تهران طي مي‌كردند تا در ساعات كمي ما را ملاقات كنند و برگردند. بعد از دستگيري‌هاي سال 1350 پوران،‌ حوري و فاطي نقش زيادي در سازماندهي مادران و خواهران و به‌طوركلي خانواده‌هاي زندانيان سياسي داشتند.

 

در آن شرايط فاطي مسئوليت برقراري ارتباط با خانواده‌هاي مجاهدين و سازماندهي و بسيج آنان در جهت به  ‌راه ‌انداختن حركت‌هاي افشاگرانه و اعتراضي را به‌عهده داشت. در جريان همين فعاليت‌ها و تحت مسئوليت فاطي بود كه بسياري از خواهران مجاهد توانستند اولين مراحل آشنايي با سازمان و فعاليت انقلابي و تشكيلاتي را پشت سر بگذارند و بعدها به عضويت سازمان درآيند.

 

با اين حال فاطي هميشه در ملاقات حضوري در زندان شيراز گله مي‌كرد كه ما هيچ كاري انجام نمي‌دهيم. او براي ما كه زنداني شده بوديم نقش زيادي قائل بود، اما براي خودش كه اينچنين حركت ايجاد مي‌كرد نقش چنداني قائل نبود. عامل ارتباط ما با ديگر برادرانمان در زندان‌هاي مختلف مثل زندان قصر تهران و زندان مشهد، فاطي و حوري و پوران بودند. به او چند بار گوشزد كرده بودم كه شما نقش بسيار مهمي در ارتباط ما با جنبش بيرون داريد و اين اولين‌بار است كه تشكل خانواده‌ها نقش زيادي در مبارزه پيدا كرده است. به نقل از حنيف‌نژاد برايش توضيح دادم كه علت حركت كودتاي "بومدين" عليه "بن‌بلا" پس از پيروزي انقلاب الجزاير اين بود كه اين دو در شرايط مختلف سياسي ـ اجتماعي به سر مي‌بردند. يكي در زندان و ديگري در كوه‌هاي قابيلي و با هم در ارتباط نبودند و تفاهم نداشتند و ما به اين جمع‌بندي رسيده‌ايم كه در شرايط مبارزه،‌ ارتباط زنداني‌هاي زندان‌هاي مختلف از يك‌سو و با جنبش مسلحانه ازسوي ديگر بسيار ضروري است. فاطي قبول مي‌كرد اما قانع نمي‌شد و به‌دنبال افقي بالاتر براي انجام فعاليت‌هاي خود بود. خبر اين‌كه تقي شهرام مي‌تواند و اين امكان را دارد كه از زندان ساري فرار كند را از فاطي شنيدم. بعد از شورش زندان شيراز و اعتصاب غذا و قلع‌وقمع، امكان ملاقات حضوري را از دست داديم. ملاقات‌ها بسيار محدود شد، آن هم تنها از طريق تلفن. شهريور 1352 بعد از آزادي از زندان، فاطي و برادرش مرتضي را ملاقات كردم، داستان فرار و مخفي‌شدن پوران را شنيدم و به عمق حركت‌ خانواده‌ها پي بردم. فاطي در خانة برادرش مرتضي كه پاتوق و مركز ارتباطات بود زندگي مي‌كرد، ارتباط نزديكي داشتيم و جمع‌بندي‌ها را به هم انتقال مي‌داديم. در يكي از همين روزها بود كه شنيدم فاطي گفت؛ اي‌كاش زنده به دست ساواكي‌ها نيفتد.

 

تنش‌هاي زيادي بعد از دستگيري‌هاي سال 1350 طاقت‌فرسا و گاهي خارج از حد توان بود و فشار زيادي به اعصاب فاطي وارد كرده بود؛ روز به روز نحيف‌تر و كم‌خواب‌تر مي‌شد، اما هرگز دست از مبارزه برنمي‌داشت، حتي در مقابل بيماري اعصاب هم تسليم نشد. برايم تعريف مي‌كرد كه در دوراني كه مخفي شده بود و با تقي شهرام در يك خانة تيمي بود، شهرام به او تحميل كرده بود كه به زندان شيراز برود و از همسرش اجازة‌ جدايي بگيرد. او اين قضيه را با ناراحتي براي من مطرح كرد و من هم مخالف بودم و دليلي براي آن نمي‌ديدم. فاطي در برخورد با اين "ابتلا" نيز سربلند و پيروز بيرون آمد و قهرمانانه در برابر آن مقاومت كرد. وي بر ادامه كوه‌پيمايي‌ها ممارست ورزيد. داروهاي اعصاب خود را دور ريخت و باز در غلبه با مشكلات سبكبارتر از هميشه هنگام كوه‌پيمايي شعر "حسنك كجايي" را با صداي ظريف ولي استوارش مي‌خواند:

 

"چي مي‌گين، فكراي بدبد كدومه؟ قصة اومد نيومد كدومه؟

شماها فكراي واهي مي‌كنين! تو لجن دنبال ماهي مي‌كنين!

توي تاريكي اين قبرستون زندگي كردن، مال خودتون!

هر كي خورشيد و مي‌خواد پاشه دنبالم بياد

من مي‌رم ابرارو جارو بكنم من مي‌رم برفارو پارو بكنم..."

 

بعدها فرصتي پيش آمد كه به اتفاق مادرم، حوري‌خانم، فاطي و ناصر بازرگان و همشيره‌زاده‌ام به مشهد رفتيم تا مادر و خانوادة حوري را ملاقات كنيم. آنها شبِ عقد ما آمده بودند تهران، اما با دستگيري‌ها همه‌چيز به هم خورد. رانندگي ماشين به عهدة من بود. از تهران تا مشهد صحبت‌هاي بسيار خوبي داشتيم. در مشهد هم از طريق برادر فاطي ـ احمدآقا اميني ـ با دكترشريعتي كه در خانه‌اي در مشهد مخفي بود ارتباط برقرار كرديم و پيام‌هاي زندان عادل‌آباد شيراز را به او منتقل نموديم و او هم جواب مثبت داد. در برگشت از مشهد به تهران نيز باز با فاطي همسفر بوديم. در اين مسافرت بود كه بيش از پيش به روحيه و احساسات عميق او پي بردم.

 

بعد از چهارماه آزادي از زندان،‌ بايد مخفي مي‌شدم. قبل از مخفي‌شدنم فاطي زياد به خانة ما مي‌آمد. با مادرم دوست شده بود و مادرم بسيار به او علاقه داشت. شبي كه مادرم و حوري، فردايش به سفر خارج مي‌رفتند، فاطي منزل ما بود. اقوام هم براي خداحافظي آمده بودند. برادرم به مادرم گفت: "فاطي‌ كجا مي‌خوابد؟" مادرم گفت: "روي چشمم، پهلوي خودم." او با روحية ويژة خود،‌ توانسته بود عليرغم جواني و پرشوري، اعتماد مادري پير را جلب كند و او را هم به پشت سنگر مبارزه دعوت كند. براي بدرقه هم فاطي در فرودگاه با ما بود و با هم به شهر برگشتيم.

پيش از مخفي‌شدنم، وسايلم را به‌تدريج از طريق فاطي به سازمان فرستادم تا روزي كه مي‌خواهم مخفي شوم شك و شبهه ايجاد نكنم. در لحظات آخري كه من در طبقة دوم خانة آب‌منگل بودم و با فاطي خداحافظي مي‌كردم، يك لحظه احساس كردم فاطي حالتي عرفاني و سبكباري روحي خاصي دارد. درست مثل يك فرشته شده بود. روحيه‌اش شگفت‌انگيز بود. گويا در چهره نوراني‌اش، عروج و شهادت نمايان شده بود. وقتي مي‌خواستم از او خداحافظي كنم، دلم مي‌خواست خالصانه و برادرانه پيشاني‌اش را ببوسم. اين آخرين ديدار و چهرة نوراني او براي هميشه در خاطره‌ام ثبت شده است.

 

من مخفي شدم و ديگر از او خبري نداشتم ولي مي دانستم كه او هم مدتي بعد مخفي شده است. قرار بود در مرداد 1353 فاطي به خانة تيمي ما واقع در خيابان شيخ‌هادي بيايد و حوري‌خانم نيز بعد از جراحي گوش و بازگشت به ايران به ما بپيوندد كه براي من حادثة انفجار شب 28 مرداد پيش آمد. 16 ماه انفرادي بودم، نه ملاقاتي داشتم و نه خبري از بيرون. در اواخر سال 1354 بود كه به قرنطينة زندان قصر رفتم و خبرهاي ناگواري شنيدم؛‌ ترور صمديه،‌ شهادت مجيد و دستگيري فاطي و... خيلي غم‌انگيز بود.

 

روز شانزدهم اسفند 1353 فاطي را دستگير و روانة شكنجه‌گاه كرده بودند. عصر همان‌روز خبري ساختگي به‌منظور گمراه‌كردن ياران و همرزمان فاطمه در روزنامه‌ها منتشر شد كه جسد فاطمي اميني در ارتفاعات توچال پيدا شده است. انتشار اين خبر بيانگر آن بود كه دست شكنجه‌گران ساواك براي اعمال شكنجه‌هاي وحشيانه تا كجا باز گذاشته شده است. شنيدم كه فاطي زير شكنجه‌ به شهادت رسيده است. شلاق‌هاي زيادي به پاهايش نواخته بودند تا آنجا كه ديگر پايش جاي شلاق‌خور نداشت. به او گفته بودند كه رابطه‌اش با مسئولش در سازمان را لو دهد، او گفته بود "اين چه كاري است! او را هم مي‌آوريد مثل من شكنجه مي كنيد چرا اين كار را بكنم؟" و با همين استدلال ساده و عميق غرور ساواكي‌ها را جريحه‌دار كرده بود، تا درنهايت او را هم مثل بديع‌زادگان سوزاندند و به شهادت رساندند. شنيدم كه مدتي سيمين صالحي با او هم‌‌سلول بوده،‌ در جريان پيروزي انقلاب و بعد از آزادي از زندان در آبان 1357 سيمين صالحي به منزل ما واقع در آب‌منگل آمد و از لحظاتي كه با فاطي بودم برايم گفت،‌ با چشمي اشكبار به حرف‌هاي او گوش مي‌كردم، از اميدواري بسيار خوبش در اوج درد و رنج و زخم‌‌هاي عميق او برايم مي‌گفت و از اعتقادش به نيروي مافوق.

 

به‌تازگي دكتر سيمين صالحي در كتاب "داد‌وبيداد"(1)، در خاطره‌اي باعنوان "زيباي خفته" از "فاطي" مي‌گويد و مي‌نويسد:

 "فاطي روح والايي داشت، همه عشق بود و عاطفه، بچه‌ها را تك‌تك با تمام قلبش رفيقانه مي‌پرستيد... فاطي مي‌گفت كه خودش پيش از پيوستن به مبارزة‌ مسلحانه، از شكنجه وحشت داشته و به همه مي‌گفته "چيزي جلوي من نگين كه زير شكنجه طاقت نخواهم آورد" اما حالا پر از اطلاعات بود... به فاطي گفتم بايد راه برود وگرنه خون توي رگ‌ها لخته مي‌شود. به كمك من از جا بلند شد. لنگ‌لنگان و آهسته قدم برمي‌داشت. دور دوم سرش گيج رفت. روي زمين درازش كردم يك لحظه بي‌هوش شد. بعد چشم‌هاي زيبا و پرمهرش را گشود و پرسيد: "چي شد؟" گفتم: "بي‌هوش شدي." آهي كشيد و گفت: "اگه مرگ اين‌طور باشه، چه راحته!"

هنوز زخم‌هايش را نديده بودم. روز بعد وسايل پانسمان و مسكن و آنتي‌بيوتيك خواستم به سرعت همه‌چيز را آورند. قيچي، چاقوي تيز جراحي، داروي مسكن و... همه آن چيزهايي كه يك لحظه هم دست زنداني نمي‌دهند. مات مانده بودم. فكر كردم پرستاري، نگهباني، كسي مراقبت خواهد كرد. اما هيچ‌كس نبود. همه‌چيز را داده بودند دست من. با آن قرص‌ها مي‌شد به آساني خودكشي كرد. من از زمان دستگيري‌ام دو بار سابقة خودكشي داشتم. اما جاي اين فكرها نبود. اول بايد زخم‌ها را پانسمان مي‌كردم. فاطي را چرخاندم روي شكم. وقتي باندها را از روي لمبرِ سوخته‌اش برداشتم، خشكم زد. به زخم‌ها نگاه مي‌كردم و تمام بدنم مي‌لرزيد. خيلي سوختگي ديده بودم؛ دختر پانزده‌ساله‌اي كه خوسوزي كرده بود و از گردن به پايين همه‌جايش سوخته بود، كارگرهايي كه در كارخانه مي‌سوختند و به بيمارستان سينا مي‌آوردند، اما زخم‌هاي فاطي چيز ديگري بودند، دلخراش بودند. عميق و قرمز و برشته بودند. سوختگي درجه سه.

فاطي حال‌ِ‌ نزار مرا حس كرد، گفت: "شروع كن!" دست‌هايم مي‌لرزيد و قلبم تير مي‌كشيد. نمي‌دانم عمقِ سوختگي بود يا عمقِ قساوت كه اين‌چنين مرا منقلب كرده بود. باورم نمي‌شد انساني بتواند انساني ديگر را به عمد اين چنين بي‌رحمانه بسوزاند؟ در تمام 9 ماهي كه زير بازجويي بودم، نعره‌هاي دردآلودِ‌ بسياري را شنيده بودم، پاهاي ورم‌كرده و زخمي خودم و زندانيان ديگر را ديده بودم، دخترم را در زندان و شرايطي سخت به‌دنيا آورده بودم، دو بار دست به خودكشي زده بودم. ديگر خشونت و درد جزيي از زندگي روزمره‌ام شده بود، اما وضع فاطي حكايت ديگري بود؛ تك و تنها، تكيده و ضعيف... يك مشت آدمِ رذلِ جنون‌زده او را تا سر حد مرگ شكنجه كرده بودند... حالا كه در برابر مقاومت فاطي شكست خورده بودند مي‌خواستند حالش را خوب كنند تا دوباره او را شكنجه كنند.

پوست‌هاي مرده را مي‌چيدم، انگار تارهاي قلبم را قيچي مي‌كردم. متشنج بودم و دست‌هايم مي‌لرزيد. ولي اشك‌هايم خشك شده بود. فاطي صبور بود و هيچ نمي‌گفت. حتي تكان نمي‌‌خورد. يك طرف بدنش نيمه‌فلج شده بود. پانسمان لمبرش را تمام كردم و به پاهايش رسيدم. حالا لمبرهاي سوختة فاطي آن‌چنان در ذهنم نقش بسته كه بدن نيمه‌فلج و زخم‌ پاهايش برايم به خاطره‌اي محو و كم‌رنگ تبديل شده. روز بعد ازش پرسيدم: "با چي تو رو اين جور سوزوندن؟" ساده و كوتاه گفت: "زير تخت آهني منقل گذاشته بودن. بازجو رفت رو شكمم ايستاد و پشتم به آهن‌هاي داغ چسبيد. اين جوري سوخت. حالا مي‌ترسم بازم شكنجه‌ام كنن!"

من هم مي‌ترسيدم. با اين‌كه از او چيزي نمي‌پرسيدم، ولي از فحواي كلامش فهميدم كه خيلي اطلاعات دارد. ساواك هم اين را مي‌دانست. چند سال بود كه در مبارزه بود...

بايد كاري مي‌كرديم كه از حدتِ شكنجه بكاهيم و زمان را بخريم. در زندان روز به روز آموخته بودم كه هيچ‌چيز در طول زمان پايدار نيست. تجربة آدم در برابر بازجويي و شكنجه بيشتر مي‌شود و ترس كمتر. هم براي فاطي نگران بودم هم براي اطلاعاتش. بالاخره به او گفتم: "فاطي جان، طبق قرار سازماني ما مي‌تونيم بعد از 24 ساعت نشوني خانة تخليه‌شده رو بديم. اين كه اشكالي ندارد، حتماً‌ بچه‌ها خونه‌رو تخليه كرده‌ان." اما فاطي نمي‌خواست هيچ‌چيز به دست ساواك بيفتد. مي‌گفت: "درخت كهنسالي با شاخه‌هاي زيبايي در اون خونه هست كه نمي‌خوام به دست اينا بيفته!"

 

در آن دوران كه ساواكي‌ها خودشان شايعه مي‌كردند كه به دختران بعد از دستگيري تجاوز مي‌شود، تا از پيوستن زنان به جنبش مسلحانه جلوگيري كنند، فاطي اين نگراني را به من منتقل كرد و من گفتم تا به حال موردي مشاهده نشده و اين بيشتر شايعات خود ساواك است، چرا كه اگر جنبش مسلحانه‌ به درون خانواده‌ها كشيده شود، به يقين قابل كنترل نخواهد بود. فاطي با تمام موانع، سرافرازانه مبارزه كرد و با پايداري بي‌سابقة خود، بر اين اعتقاد كه جنس زن ضعيف و ناتوان است خط بطلان كشيد؛ چرا كه صبر و طاقت و مقاومت او به مردان مبارز هم توانايي دوچندان بخشيد.

 

ساواك بعد از به شهادت رساندن فاطمه، با جعل يك‌سري مدارك شايع كرد كه فاطمه اميني در 25 مرداد سال 1354 دستگير و يك روز بعد در سلول اقدام به خودكشي كرده است. "فاطي" با روحية حساس و مقاوم خود "عشق و مقاومت" و "مهر و مبارزه" را يك‌جا در هم تنيد تا حماسه‌اي جادوانه بيافريند. روحش شاد!

در جريان پيروزي انقلاب براي سخنراني به يكي از مدارسي كه "فاطي" در آن درس مي‌داد دعوت شدم. وي در دبيرستان‌هاي دخترانه "رفاه" و "عطار" درس مي‌داد. وقتي به جمع دانش‌آموزان و دبيران مدرسه عطار رفتم ـ كه بعدها نامش به دبيرستان "فاطمه اميني" تغيير يافت ـ از "فاطمه" گفتم، همه با هم اشك ريختيم و فرياد كشيديم:

 

 "در بهار آزادي جاي شهدا خالي..."

 

پي‌نوشت:

1ـ "داد و بيداد"، ويدا حاجبي تبريزي، بازتاب نگار،‌1383، ص 241.

 

 

     فهرست چشم انداز 35  |  صفحه اول  |  بایگانی سال 84  |